NLP چيست؟
برگرفته از فصل اول کتاب "مبانی پایه برنامه ریزی عصبی کلامی- ان ال پی در دیدگاه شناختی جلد ۱- تألیف میثم سواردلاور.
معني تحت لفظي NLP كه سرنام كلماتNeuro Linguistic Programming ميباشد، واژه برنامهريزي عصبيكلامي است. مهمترين سؤالي كه ميتواند در اينجا مطرح شود اين است كه آيا اين ترجمه دقیقاً ميتواند گوياي دیدگاه اصلي روش NLP باشد. مسلماً اگر بخواهيم تنها به اين توضيح اكتفا كنيم كه معني اين واژه، تأثير كلام بر اعصاب و روند کار آن ميباشد، كه قابليت برنامهريزي ذهني را نیز دارد؛ نميتوان به نتيجه واضحي در این زمینه دست يافت. از این جهت باید گفت که كلمه نرولينگويستيك (Neurolinguistic) در پزشکی به مفهوم رشتهاي است كه با اساس نروآناتوميك تكلم و اختلالات مربوط به آن سروكار دارد و بهكار ميرود. در اينجا معني واقعي تكلم و صحبت کردن انسان مورد نظر است. حال وقتي واژه عصبي را در اين زمينه به كار ميبريم به نظر ميرسد كه نه به زبان تكلمي، بلكه با شيوه كار اعصاب، يعني مفهوم دیگری از آن (زبان دوم) اشاره ميكنيم. در اين زمينه NLP را اگر برنامهريزي ذهني به زبان عصبي معنی كنيم احتمالاً به هدف خود نزدیک شدهایم.
با توجه به دركي كه اتكينسون در جهت بيان اينكه قوه تخيل انسان همان زباندوم وی ميباشد؛ و بيان اينكه نقطه مشخصي (واحدي) از مغز كه در دو حالت فعاليت ذهني و ادراكي فعال ميشود(لوب اکسیپیتال مغز)- كه در اين بين اعصاب نقشي ويژه را بازي ميكنند- ميتوان چنين نظري را بيان كرد كه واژه برنامهريزي عصبيكلامي ميتواند به معناي برنامهريزي نتايج عملكرد شناختی اعصاب كه همانا توليد تخيل و رؤياورزي و همچنين نمودِ درك مخصوص به خود ما از دنياي بيروني است؛ باشد. حال وقتي به منابع مربوط به علم NLP مراجعه ميكنيم، ميبينيم كه در واقع در سطح كارآمدي اين تعريف متجانس با روشهاي ارائه شده در منابع موجود ميباشد.
مسلماً در وادي علم نميتوان هيچ تعريفي را صد درصد و قطعي صحیح فرض كرد. از اين جهت جان اوردوف از پديدآورندگان HNLP[1] يا روانشناسي انسانگرايانه عصبيكلامي در مريلند آمريكا ميگويد:«NLP مبحثي چنان گسترده است كه تعریف دقيقی از آن كه البته ساده باشد مسلماً غيرممكن است». حال با داشتن دیدی انعطافپذیر در باب شناخت NLP میتوان آن را به گونه زیر تعریف کرد.
:Neuro نقش ويژهاي كه اعصاب در توليد تخيل و كاركرد ذهن و روان دارند. در واقع در این قسمت به جنبههای عملکرد شناختی ذهن توجه میشود.
:Linguistic اين بخش شامل دو قسمت است. اول: زباندوم، كه همانا قوه تخيل ميباشد. دوم: زبان تكلمي و كاربرد آن در برقراري ارتباط با خود و ديگران. قسمت دوم اين بخش داراي تأثيرات عميق بر بخش اول ميباشد. در واقع زبان اول (گفتاري) داراي اثراتي بر زبان دوم (تخيل) است. که میتوان از آن برای برنامهریزی ذهنی استفاده کرد.
:Programming به نحوه سازماندهي زباندوم براي رسيدن به نتايجي خاص در زندگي فرد گفته ميشود. اين كار از طريق به خدمتگيري تکلم، مدلسازي، تغيير سطوح عصبشناختي و آموزش صورت مي گیرد.
ميتوان يكي از دستاوردهاي بسيار مهم علم برنامهریزی عصبیکلامی را كه در واقع خود آن نيز بر حسب آن به وجود آمده است؛ چگونگي به كار بستن عمدی شناخت جهت به دست آوردن نتايج دلخواه دانست. اين روش استفاده ازNLP بر اين فرض استوار است كه اگر كسي بتواند كار خاصي را انجام دهد، انساني ديگر نيز ميتواند یاد بگیرد به نتايجي مشابه دست يابد. البته براي وقوع چنين امري، اين انسان بايد بتواند ساختار فرآيندهاي شناختی روي داده در مغز الگوي خود را كشف نمايد. يا به بياني سادهتر بايد بتواند الگوهای ذهنی(mind mapping) مدل خود را درك كند. از اين رهگذر بوده كه فرآيندي به نام مدلسازي (modeling) در اين ديدگاه شكل گرفته است.
ريچارد بندلر[2] یکی از دو بنيانگذارNLP در جهت واقعي و کارآمد بودن اثرات مدلسازي ميگويد: «اگر انسانها نتوانند كارهايي كه ديگران (كاشفها) انجام ميدهند را انجام دهند؛ انسان امروزي بايد هنوز در صدد تلاش براي روشن كردن آتش به روش ابتدايي آن باشد». برنامهريزی عصبیکلامی يك مكتب فكري واقعگرايانه است كه به مطالعه سطوح متعدد و مستلزم در امر رشد طبيعي قواي شناختی و حسی انسان ميپردازد. NLP مكتبي چند بعدي ميباشد كه در آن رشدِ توانايي انعطافپذيري در انتخاب، در همه ابعاد آن از اهميت ويژهاي برخوردار است؛ و در همين حين مستلزم تفكر استراتژيك و درك فرآيندهاي ذهني در پشت رفتار ميباشد. این مکتب روشي ساختارمند براي كمك به انسانها در جهت تغيير الگوهاي احساسي و فكري براي پيشرفتهاي شخصيتي(personal improvement) نیز است. اين علم الگوهاي ارتباطي ويژه، قدرت تخيل و تجسم، حافظه و رفتار حركتی را تركيب ميكند تا به انسانها كمك كند بر محدويتهاي خود غلبه نمايند و راهحلهايي براي مشكلات شخصي بهدست آورند.
در يكي از مقالاتِ معرفي NLP تواناییهای انسان به دو دسته تقسيم شده است. اول قدرت شخصي و دوم قدرت عمومي. قدرت شخصي مشتمل بر نحوه تفكر و فرآيند توليد احساسات ميباشد. از طرفي قدرت عمومي كه البته نظر ما را نيز به خود جلب كرده است شامل گفتار و نحوه رفتار فرد ميباشد. قسمت گفتار ميتواند توضيحدهنده چگونگي اثرگذاري افراد بر روي خود و ديگران باشد. همچنين با ديدي عميقتر قسمت عظيمي از نحوه بيان (تکلم) فرد اثر مستقيمي بر برداشت ناخودآگاهانه وي از خود و تواناییهایش دارد. از طرفي قسمت رفتار اشاره به سطح دوم عصبشناختي (neurological levels) دارد؛ كه البته قابليت تغييرپذيري را نیز دارا میباشد. از این نظر تجربه بشري ريشه حسي دارد. بدين معني كه وقتي انسان چيزي را تجربه ميكند اين تجربه از طريق پنج حس و البته از دید جدیدتر حس ناشي از شهود (inspiration) كسب ميشود. ذهن نيز ريشه حسي دارد. ذهن انسان بازنمودي چند لايه و در حال پيشرفت از جهان اطرافمان را شكل ميدهد، كه در ساخت و تكرار تصاوير دروني بر اساس اجزاء ديداري، شنيداري، جنبشي، بویایی، چشایی و شهودیِ تجربه مبتني است. هنگامي كه انسان در حال جمعآوري اين بازنمودهاي اوليه است، در واقع آنها را وارد حيطه زبان (هر دو نوع) ميكند، و از اين طريق به آنها معنا ميبخشد. از اين طريق ميتوانيم نتيجه بگيريم كه بسياري از برداشتهاي ما در نتيجه تصميمگيريهايي كه در پي آن ميآيند جلوههايي هستند كه ما به آنها نام ميدهيم. این موضوع از دیدگاه روانشناسی عقلانیهیجانی آلبرت الیس اینگونه بیان میشود که؛ آنچه که ما از خود و دنیای پیرامونمان درک میکنیم دقیقاً آن چیزهایی نیستند که وجود دارند بلکه درک مخصوصی از واقعیتها هستند که برگرفته از الگوهای ذهنی، روانی و شخصیتی ما میباشند. از اين بابت ممكن است حقيقت دريافت شده توسط ما براي ديگري امري نامتجانس باشد. دليل اين موضوع چنين است كه ذهن هر كدام به گونهاي خاص شروع به درک و معنادهي به وقايع يكسان دريافت شده كرده است.
كليت NLP بر دو پيشفرض استوار است:
1. نقشه به معناي خودِ سرزمین نيست. از منظر رویکرد برنامهريزی عصبیکلامی به عنوان افراد بشر ما هيچگاه نميتوانيم واقعيتها را دقيقاً همانطور كه در واقع هستند درك كنيم. بلكه ما تنها تصوراتمان را از واقعيت ميتوانيم تشكيل دهيم و به آنها عمل كنيم. ما در طول حياتمان تجربه كسب ميكنيم و نسبت به جهان اطرافمان نخست از طريق سيستمهايي، با نمودي حسي واكنش نشان ميدهيم.
اين كاربرد زبان به روش عصبشناختی آن از واقعيت است كه تعيين میکند ما چگونه رفتاركنيم و به آن رفتارها معني ميدهد، نه خود واقعيت. بدین معنی که ما بیشتر تحت تأثیر برداشتهای ذهنی خود قرار داریم تا خود واقعیتها. از چنين بياناتي ميتوانيم به اين نتيجه برسيم كه در زندگي يك انسان اين واقعيتها نيستند كه وي را محدود ميكنند، بلكه عامل اصلي به دلیل محدود شدن كاركرد ذهني يا رواني افراد و برداشت آنها از واقعيت موجود ميباشد.
2. زندگي و انديشه فرآيندهايی سيستميك هستند. طبق اين پيشفرض فرآيندهاي ذهني- جسمي كه در يك انسان مشاهده ميشود يك بومشناسي از نظامهاي پيچيده و زيرساختهايي هستند كه ذهن، جسم، اطرافيان و در نهايت جامعه را تشكيل ميدهند؛ همه اين عوامل هستند كه موجب ميشوند طرز فكري خاص در فرد شكل بگيرد. اين نظامهاي تشكيلدهنده در حين داشتن اثري مستقل، داراي تأثير متقابلي بر يكديگر نیز میباشند. بدین معنی که طبق قانون اثر بال پروانهای (butterfly effect) اگر یکی از این فاکتورها خوب عمل کند، اثر مطلوبی بر دیگر عوامل خواهد داشت و البته برعکس. چنين نظامهايي بر اصل خودسازي شخصي بنا شدهاند؛ و طبيعتاً به دنبال يافتن شرايطي مطلوب از تعادل و حفظ آن ميباشند. البته این کار از طریق برقراری ارتباط مناسب با هر یک از این اجزاء به دست میآید.
بر اساس اين دو پيشفرض انسان ميتواند از يك تعادل ذهني- رواني مطلوب برخوردار باشد تا در نتیجه آن نقشه (یا ادراک) وي از دنيا و فرآيندهاي آن حق انتخاب بيشتري براي وي قائل شود. چنين انساني ميتواند داراي حد مطلوبي از انعطافپذيري در روشهاي توليد رفتار مناسب باشد. به دنبال اين شرايط زمينه براي برقراري ارتباط مناسب با نظامهاي بيان شده فراهم ميشود. تركيب اين دو عامل انسان را در شرايط مطلوبي از نظر كاركرد اجتماعي قرار ميدهد؛ و شرایط لازم برای برقراری ارتباط با دیگران در سطح مطلوب آن فراهم میشود.
مکتب NLP با گذشت زمان مدلها و تکتیکهای جنبی بسیاری را جمعآوری کرده است که میتواند در موقعیتهای بسیاری بهکار رود. این مدلها و تکنیکها با هدف جمعآوری اطلاعات و ایجاد رابطه نزدیک فرد با خود و دیگران و قوای شهودی خویش، تا پشتیبانی و راهاندازی موقعیتهای درونی، ایجاد خلسه و تغییرات اعتقادی تغییر میکنند. مدلهایی از بازخوردهای درونی و (دیداری، شنیداری، حسی و شهودی) زیرساختهای مربوط به آنها وجود دارد که تأثیر آنها بر روی احساسات، عقاید و رفتارها مورد بررسی قرار میگیرد. همزمان با کمرنگ شدن فرایندهای مدلسازی در این زمان این حوزه همچنین تکنیکهای ویژهای را گسترش داده است که میتواند در کاربردهایی از روان درمانی، مثل درمان فوبیا، کنترل عصبیتها، رفع نگرانیها، متوقف ساختن عادات و رفتارهای نامطلوب و... بهکار رود. اگر بخواهیم با توضیحی دیگر به بیان یکی دیگر از خصوصیات این مکتب بپردازیم باید گفت که NLP به آن اندازه که درباره کشف اینکه چه چیزی مفید است و چه چیز در موقعیتی معین نتیجه میدهد، درباره کشف اینکه چه چیزی واقعی میباشد نیست. اما فراتر از استفاده محض، این مکتب به دنبال کارایی و تأثیرگذاری است. به این معنی که اگر روشی زیانآور نباشد و در عین حال نتیجه بخش نیز باشد میتوان از آن برای رسیدن به مقصدی درمانی استفاده کرد. اگر تکنیکی میتواند تغییر مطلوبی را در یک بازه زمانی کم ایجاد کند، آنگاه تحقیقی برای یافتن تکنیکی دیگر که میتواند همان تغییر را در ده دقیقه به وجود آورد شروع میشود. به عنوان مثال: برای بهبودی فوبیا از ارتفاع یا عنکبوت در روش NLP به شیوه بَندلر غیر معمول نیست که کمتر از 10دقیقه وقت لازم باشد. نتیجه این درمان میتواند به شکلی واقعی برای حصول نتیجه دلخواه مراجعه کننده با درخواست اینکه او از بالای ساختمانی بلند دیدن کند و یا یک عنکبوت را ببیند، امتحان شود.
در مکتب برنامهريزی عصبیکلامی کارایی دقیقاً با آزمایش و مشاهده ذهنی- عینی سنجیده میشود. مهارتهای مشاهده، اولین مهارتهایی هستند که در آموزشهای مقدماتی این دیدگاه تدریس میشوند. متخصصان و دانشجویان NLP از اینکه هر مدلی از جهان را درست و واقعی در نظر بگیرند منع میشوند. آنها میآموزند که این مدلها را در دنیای واقعی آزمایش کنند و ببینند چه نتایجی بهدست آورده میشود.
با توجه به اصلی که از سایبرنتیک گرفته شده است (حلقه بازتاب) میتوان به توضیح این روش اشاره کرد. یک متخصص NLP مدلی را که از درک خویش نسبت به جهان به دست آورده است مورد آزمایش قرار میدهد تا از نتایج عملکرد چنین مدلی آگاهی یابد. در واقع وی در این زمان به دنبال کسب یک نتیجه مطلوب از هر مدل است، و اگر روشی (مدلی) نتواند پاسخ مناسبی به وی بدهد آن را کنار میگذارد. البته بر عکس اگر روشی بتواند برای وی حاوی نتیجهای کارآمد باشد در هر دو صورت واقعی بودن یا فرضی بودنِ آن مبادرت به استفاده از این روش مینماید و در واقع میتوان گفت آن را میپذیرد.
نکته کلیدی دیگری که در جهت درک سیستم NLP باید به آن توجه شود این است که این روش تا حد زیادی بر اساس ساختار و ترتیب اجزاء تشکیلدهنده یک فرایند میباشد. در این رویکرد با قابلیتها و ابزارهای ذهنی- روانی میتوان همانند اجزاء تشکیلدهنده یک کامپیوتر کار کرد. که به مؤثرترین صورت به دور هم جمع شدهاند تا هر فرد بتواند با خود و دیگران ارتباط برقرار کند. تجربه، رفتار و مهارت بشری به علت ساختارمندی بسیار بالا قابلیت تغییر را دارند. این ساختارها قابلیت جابجایی و تقسیم شدن را نیز دارند. این فرایند از طریق روش مدلسازی انجام میگیرد. در روش مدلسازی راههایی وجود دارد که از طریق آنها قسمتهای آسیب دیده و نامطلوب یک الگوی ذهنی (چهارچوب ذهنی) با توجه به الگوبرداری که یکی از روشهای مدلسازی است تغییر و مورد بازسازی قرار میگیرد. این عمل از طریق تکنیک جایگزینی (swish) انجام میشود.
سلام. اینجانب رضا محتشمی منتظر نظرات شما دوستان و بازدیدکنندگان عزیز می باشم.